یکی از دوستانم که معلم است برایم در مورد تجربه‌ ای که در صنف درسی خود انجام داده بود قصه کرد. تجربه‌ ای درباره زندگی.


یک روز با تعدادی پاکت وارد صنف شد و جلوی صنف نشست.

یکی از پاکت ها را جلوی خود گذاشت و گفت: شاگردان عزیز، امروز با شما کار متفاوتی انجام می‌دهیم. همانطور که می‌بینید، اینجا یک پاکت است. هرکس که بخواهد می‌تواند بیاید و آنرا بردارد و هر آنچه داخلش بود را صاحب شود.

فضای صنف جدی شد.

هیچکدام از شاگردان نمی‌خواستند که جلوی صنف رفته و پاکت را بردارند. همه فکر می‌کردند، “اگر یک حقه باشد چی؟” و یا “نمیخواهم بین همه من بلند شوم و بعد شرمنده و ضایع شوم. یکی دیگر اینکار را خواهد کرد و من به او خواهم خندید.”

چند دقیقه بعد، استاد دوباره پرسید: کسی این پاکت و محتویاتش را نمی‌خواهد؟

بلاخره یکی از دختران از عقب صنف بلند شد و جلو آمد. در حالی که تمام صنف را سکوت فرا گرفته بود، دختر پاکت را برداشت و وقتی آن را باز کرد از داخل آن یک اسکناس یک دالری بیرون کشید.

او رو به استاد کرد و پرسید، “حالا واقعا این مال من است؟” استاد گفت “بلی، همانطور که گفتم هر چیزی که در پاکت باشد از شماست.”

بعد از اینکه دختر به میز خود برگشت، استاد دوباره یک پاکت را جلوی خود گذاشت و گفت: “هرکس که این پاکت را هم بردارد صاحب آنچه در آن باشد می‌شود”.

اما دوباره، فضای صنف جدی شد، چون هنوز شاگردان مشکوک بودند. بعد یک مرد جوان آمد و پاکت را برداشت و در آن یک اسکناس پنج دالری پیدا کرد.

بعد از بازگشت مرد جوان به میزش، استاد پاکت دیگری روی میز گذاشت و پرسید: “نفر بعدی کیست؟”

حالا دیگر اکثر شاگردان متوجه شده بودند که چی ماجرایی جریان دارد. تعدادی از شاگردان شتاب زده برای گرفتن پاکت آمدند، اما هنوز خیلی ها بدون حرکت نشسته بودند. شاگردی که پاکت سوم را برداشت از داخل آن یک اسکناس ده دالری یافت.

سپس استاد بدون اینکه چیزی بگوید پاکت دیگری روی میز گذاشت.

در این مرحله دیگر نیازی به توضیحات نبود. تعداد بیشتری از شاگردان برای گرفتن‌ پاکت آمدند، و شاگردی که موفق به گرفتن پاکت شد در آن یک بیست دالری پیدا کرد.

دوباره استاد بدون اینکه چیزی بگوید پاکت دیگری را روی میز گذاشت و اینبار تقریبا یک چهارم صنف بلند شدند. شاگردان برای رسیدن به پاکت سعی میکردند همدیگر را کنار بزنند. داخل پاکت یک اسکناس پنجاه دالری بود.

استاد دوباره پاکتی روی میز گذاشت، ولی این بار گفت این آخرین پاکت است.

حالا فضای صنف پر از تنش شد. البته این بار تنش متفاوتی حاکم بود.

بیش از نصف صنف برای گرفتن پاکت جلو آمدند. یکدیگر را کنار می‌زدند، به هم دیگر پشت پا میزدند و برای گرفتن پاکت سر هم دیگر فریاد می‌زدند. وقتی که بلاخره یکی از بچه‌ها موفق شد پاکت را بدست آورد متوجه شد که اینبار پاکت خالیست.

شاگردان گیج و ناراحت شدند.

آنها به طرف استاد نگاه کردند و گفتند، ” تو ما را فریب دادی! قرار بود داخل این پاکت یک اسکناس صد دالری باشد.”

استاد پاسخ داد: “چرا باید اینطور باشد؟ من هیچکس را فریب ندادم. من فقط گفتم هرکس پاکت را بردارد صاحب هر آنچه در آن باشد می‌شود، من هرگز نگفتم در آن چه خواهد بود!”

شاگردانی که در آخر صنف نشسته بودند شکایت کردند که این عادلانه نیست، چون کسانی که جلوی صنف نشسته بودند مزیت داشتند و به پاکت نزدیک تر بودند.

استاد پاسخ داد: “شاید حرف شما منطقی باشد، ولی هیچکس تا قبل از این لحظه در اینباره شکایتی نکرده بود. همچنان، این موضوع اصلا مانعی برای اولین شاگرد نشد که از عقب صنف آمد و اولین پاکت را گرفت.”

زمانیکه شاگردان به چوکی های خود برگشتند استاد گفت:

“امیدوارم از ماجرای امروز درس بگیرید. فرصت پیش روی تان بود، ولی اکثریت شما از روی ترس و تردید آن را جدی نگرفتید. زمانیکه شک تان تبدیل به یقین شد، دیگر دیر شده بود. آینده شاید نامطمئن و نامعلوم باشد، اما فرصت ها نیز مثل خود ما برای همیشه دوام نمی‌آورند!”

منبع: +


6 دیدگاه

زبیر صدیقی · 30 ثور 1397 در 8:22 ق.ظ

دقیقا همین طور هست

نادر علی نوری · 30 ثور 1397 در 8:54 ق.ظ

هر که دیر بنجنبد تقصیر خودش هست نه تقصیر سر نوشت

حامد مهری · 30 ثور 1397 در 12:38 ق.ظ

ویب سایت پرمحتوایی است. راه تان بادوام جناب استاد!

آمنه · 31 ثور 1397 در 11:18 ب.ظ

ریسک پذیر باشیم؟؟

عبدالمبین رستمی · 23 جوزا 1397 در 8:58 ق.ظ

از فرصت ها باید استفاده خوب کنیم

ملالی · 14 اسد 1398 در 1:53 ق.ظ

عالی بود .

دیدگاهتان را بنویسید

Avatar placeholder

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: